تبليغاتX
اتاق من در دنیای مجازی
تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است.
سلام!خوبین؟

اصرار داشتم که حتما آخرین پست رو آپ کنم!

یک سال گذشت!

داشتم به پارسال فکر می کردم!پست مربوط به سال۹۰ رو میخوندم!چقدر مسائل عوض شدن!

آدما،شرایط،زندگی،...همه چیز!

خدا رو شکر!بالاخره گذشت!

امسال خیلی امید دارم!خیلی!میگن آخرین تیری که شیطون میزنه،نا امیدیه!امیدوارم همیشه تیرش به سنگ بخوره

خدایا برای همه ی اتفاقات شکرت!سعی میکنم از ته دلم این شکر گذاری رو کنم!اما گاهی بهم فشار میاد.هنوز بعضی از مسائل رو نتونستم بپذیرم.دارم کار میکنم!دارم سعی می کنم!امیدوارم بتونم!

خدایا برای اتفاقات خوبی که توی سال ۹۰ برام افتاد،مرسی

برای تمام شادی ها ،مرسی

برای همه ی محبت هایی که در حقم شد،مرسی

برای همه ی در کنار هم بودن ها ،مرسی

برای همه ی خنده هایی که از ته دلم بود،مرسی

برای بودنِ پدر و مادر و خونوادم،مرسی

برای وجود داشتن دوستای خوبم ،مرسی

برای شرایطِ خوبِ زندگی ،مرسی

برای کُلِ موفقیت ها،مرسی

برای انجام تمام واجباتم،مرسی

برای همه چیز و همه کس،مرسی

بابتِ همه ی چیزهایی که ندادی یا پس گرفتی،مرسی

خدایا...

ازت میخوام چیزهای بد رو تغییر بدی!ازت میخوام همه چیز رو خوب کنی!همه کس رو به راه راست هدایت کنی!همه رو خوشحال کنی و بخندونی!همه رو راضی نگه داری!

ازت میخوام بدبینی ها رو از بین ببری!استرس ها رو نابود کنی!بدی ها رو از روی زمین برداری!همه ی چیزهای منفی رو ریشه کَن کنی!

و آخرِ همه اینکه...سلامتی و عاقبت به خیری

برای سالِ جدید،تصمیمات جدید گرفتم!ببینم تا چقدرش رو اجرا میکنم

سال نو مبارک...!!!


پی نوشت ۱:امروز رفتم موسسه ی خیریه!از ته دلم خدا رو شکر کردم

پی نوشت۲)امیدوارم امسال مشکلش حل بشه

پی نوشت۳)آشتی،آشتی،آشتی

پی نوشت۴) ۶:۴۳:۲۱۶ به تحویل بهار...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 3:1  توسط لنا  | 

سلام

چقددددددددر دلم تنگ شده بود که با یه حس خوب این اتاق مجازی رو آپ کنم

خیلی خوبم...خدا رو شکر...

امتحانای این ترم هم به خوبی و خوشی تموم شد.دیگه آخرشه..این ترم،ترم آخرم اگه خدا بخواد!باورم نمیشه!انگار همین دیروز بود که یهو امان بهم گفت لناااااا،نفر ۴ام شدی!خیلیی خوشحال شده بودم!حالا بهتره این خاطرات رو بعد از فارغ التحصیلی بنویسم

عروسی داوود هم تموم شد!عروس و داماد کوچولو موچولویی بوئن

خوشبخت بشن

پارسا خم که دون دون شدهآبله مرغون گرفته.اما خدا رو شکر صورتش خیلی بد نشده

فعلا حرفی برای گفتن نیست...

فقط خواستم خوشخالیم رو ثبت کنم

پی نوشت۱:خدا رو شکر کار آقای برادر درست شد و انتقالش دادن اهواز


پی نوشت۲:حال همه ی ما خوب است.این دفعه باور کن
پی نوشت۳:یک لحظه از ذهنم نمیره!عذاب وجدان دارم شدییید.با نوشتن نامه درستش میکنم
پی نوشت۴:درست میشه.مطمئنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 1:15  توسط لنا  | 

عنوانی که نوشتم خیلی ربطی به حرفام نداره اما خب امشب شام غریبانه!خیلی غریبانس!

حس خاصی ندارم!میدونین مشکلم چیه؟قبل از اینکه صفحه ی بلاگفا رو باز کنم،کلی حرف برای نوشتن  دارم اما به محض تایپ کردن،همه چی از مخم می پره!یا اینکه یهو همه چی با هم میاد توی ذهنم که قاطی می کنم کدوم رو اول بنویسم

مهم نیست!می نویسم...

حالم خوبه

واااااااااااایییییییییامسال رو با پارسال مقایسه کردم!!!اووووووووووووووف،دیگه هیچ وقت نمی خوام اون روزا تکرار بشه!پارسال چه شام غریبانی بود!برای من که داغون بود!داغون داغون!الان به حرف سارا می رسم که میگه خدا رو شکر کن!واقعا لنا خاک بر سرت اگه ناشکری کردی!خدا قربون دستت یه کاری کن راضی باشم

شکرت،شکرت،شکرت...

۲شب پارسا اینا اینجا بودن.مثل همیشه عالی بودبهش قول دادم عمو امان که اومد،ببریمش سرزمین رویایی!

از صبح تا ظهر برای اعمال عاشورا،خونه ی خاله زبیده رفتیم!خوب بود!بعد از نماز مغرب هم برای شام غریبان،خونه ی یکی از آشناها رفتیم!اونم خوب بود!دهه ی اول مهرم امسال برام یه جوری بود!اصلا نفهمیدم چی شد!فقط می دونم تموم شد!تا سال دیگه،خدا کریمه!نمی دونم نوشتن این جمله درسته یا نه،اما امسال اصلا بهم نچسبیدنمی دونم چم شده!همش نگرانم!نمیدونمم نگران چی؟!فقط نگران!من عوض شدم!

از وضعیت الانم راضی نیستمهمش بغض...همض ترس...همش نگرانی...استرس...دودلی...بی دقتی..حتی گریه های بی مورد!مثل الان!آخه چه مرگته!؟؟؟

چقدر موج منفی دادم...

اما هنوز امید دارم...شب اول محرم که با خاله آفاق حرف زدم خیلی خوب بود.دوسش دارمخاله هامو دوست دارم.خوشحالم از این که فامیل رو دوست دارم

به قول سارا انگار خدا یه چیزایی سر راه آدم قرار میده که باعث میشه توی هر شرایطی که هستیم،شاکر باشیم!مدتیه اتفاقات زیادی اطرافم میفته که همه ی اینا برام یه تلنگر شده!یهو به خودم میام!ا این بابت خوشخالم!اما شاید دلیل استرسم همین باشه

به هر حال...

خیلی کلافم...

فعلا...!!!


پی نوشت۱:حال همه ی ما خوب است،اما،تو باور نکن..تو...!

پی نوشت۲:هنوز به مستر شک دارم!امیدوارم بفهمم!

پی نوشت۳:امیدوارم کار آقای برادر درست بشه!

پس نوشت۴:چه شام غریبانه ی غریبی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 0:23  توسط لنا  | 

امروز بارون قشنگی زد.هوای دلگیری بود اما قشنگ بود.

دیشب بعد از مدت ها ایمان و زهرا رو دیدم.دلم خیلی براشون تنگ شده بود.بعد از مدت ها رفته ودیم پارک.یه جورایی برا خودم زهر مارش کردم!اما برام لذت بخش بود که پارسا رو پارک بادی و ماشین سواری بردم

فقط دارم حرص میدمباید خودمو درست کنم.از این حالم متنفرم

دیگه حس نوشتن ندارم!به قول یکی از دوستام در تکاپوی خویش تنم....!!!


پی نوشت:میرم خودمو پیدا کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 0:19  توسط لنا  | 

این روزها همه از دلگیر بودن پاییز و هوای پاییزی می نویسن!

اما حال من اصلا عوض نشده!پاییز هیچوقت برام دلگیر نبوده.تابستون از همه ی فصل ها برا من دلگیر تره!شاید به خاطر بی کاری باشه.زمستون رو هم که بیشتر همه ی فصل ها دوست دارم(با اینکه سرمایی هستم)

دیشب و امشب یه حس عجیبی بود.مطمئنم که حسم به هوا ربط نداره!حس خوبی بود ، اما با استرس همراه بود!دارم سعی می کنم از لغات منفی استفتده نکنم اما برای  نوشتنِ واقعیت مجبورم!امشب جز شب هایی بود که خدا رو دیدم!

خدا رو دوست دارم،اما گاهی خییییییلی دوسش دارم.الان جزء همون گاه هاست

هوا هم تمیزِ تمیزِ

میشه گفت همه چی آرومه!اما خیلی خوشحال نیستم!مهم اینه که  دارم خوب میشم

کاشکی کارِ آقای برادر درست بشه

امشبم پارسا رو دیدمدوست داشتنش قابل وصف و گفتن نیست!اما اینو میدونم که اگه نبودش،نمیدونم چی میشد!واقعا انگیزمو نمی دونستمپارسای عمه خیلی دوستت دارم

از آرامشی که امشب داشت،خوشحال شدم.بعد از مدت ها به این آرامش احتیاج داشت که حتی بتونه کارای عقب افتادشو انجام بده!

احساس میکنم زیاد چرت و پرت نوشتمحرفام به هم ربطی ندارن!۲دلیل داره:

اولین دلیل میتونه این باشه که خوابم میاد

دومین دلیل هم میتونه هوای پاییزه باشه که به هرکس یه حسی داده

بابت چرت و پرت هایی که متوجه نشدین معذرت می خوام


پی نوشت۱:بعد از مدت ها...

پی نوشت۲:نبودش

پی نوشت۳:دوستم رو خیلی دوست دارم

پی نوشت۴:برای ۲ نفر که تقریبا ۱ راه رو میرن،آرزوی موفقیت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1390ساعت 3:32  توسط لنا  | 

کلی مطلب نوشتم اما همش پرید...!!!

چراااااا؟!؟!؟!

الان خیلی عصبانیم

بعد از مدت ها نوشته بودم

تا ثبت رو زدم،همش رفت

پس تا اطلاع ثانوی نمینویسم!


پی نوشت: نداره!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 شهریور1390ساعت 1:11  توسط لنا  | 

سلام.

خواستم بگم به زودی پست جدید ثبت میشه

خییییییلی حرف ها واسه گفتن دارم ،اما خب هر حرفی رو نباید گفت

خودم بیشتر از شماها منتظرم

...!!!

+ نوشته شده در  جمعه 28 مرداد1390ساعت 4:7  توسط لنا  |